·۰•●♥ عمہ بیا ... گم شدھ پیدا شدھ ... کنج ِ خرابہ شب ِ یلدا شده....
دیشب مدینه بودیم و می گفتیم و می خندیدیم...
لالایی هات تو گوشمه . رو دستت آروم خوابیدم .
بابا نگو خواب می دیدم ......
دیشب داداش علی اومد ، به روی دستام بوسه زد .
می گفت عزیزم ، از سفر برات النگو خریدم ...
وای بازم خواب می دیدم ...
دیشب دیدم که عمه جون ، با قاسم اومد خونمون
می گفت برات یه چادر خوشگل گلدار بریدم ....
بابا اینم خواب می دیدم ....
دیشب میون دفترم ، برای داداش اصغرم ، عکس عمو رو با علم ، کنار دریا کشیدم ...
نگو بازم خواب می دیدم ....
یه شب جاموندم از همه .....
به روی دست فاطمه ، چشام می رفت که خواب بره ....
با سیلی از خواب پریدم .....
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱ ساعت 14:3 توسط خادم المــهـدی
|
تقدیم به ساحت مقدس امام زمــان (عج) و افلاکیان عرش نشین..