افسران - قاسم بن الحسن

سیزده ساله بسیجی حسین نیستش باک ز شمشیر و سنین
مایة حیرت یک لشکر گشت فاتحانه سوی خیمه برگشت
کای عمو، فتح نمایان کردم همه را مات به میدان کردم
من که پیروز شدم گویم فاش آمدم تا ز تو گیرم پاداش
جسم بی تاب مرا تاب بده مُزد پیروزی من آب بده
گفت، ای مثل پسر، نور دلم کردی از خواستة خود خجلم
قاسم ای پارة جان و جگرم من ز تو، جان عمو تشنه ترم