20 دیماه سالروز شهادت سردار اصغر عدالت
رفت تا با کربلای 5 کربـــــــلایی دیگر خلق کنند...
سردار شهید اصغر عدالت
متولد:1339
نام پدر:عباس
محل متولد:دالکی-دشتستان
متولد:1339
نام پدر:عباس
محل متولد:دالکی-دشتستان
رشته تحصیلی:پزشکی
محل شهادت:شلمچه
تاریخ شهادت:اسفندماه1365
محل دفن:دالکی
محل شهادت:شلمچه
تاریخ شهادت:اسفندماه1365
محل دفن:دالکی
بسم رب الشـــــهدا و الصــدیقین؛
سردار بــــی سر
رفت تا با کربلای 5، کربـــــــلایی دیگر خلق کنند.
38 ستاره... ستارهای همچون سـردار بی ســـر... شهید اصغر عدالت!
گلزار شهدای شهر دالــکی استان بوشهر، را منور کرده است...
برایم سخت است از آنان که ندیدهام سخن بگویم... دلم را به آسمانها میسپارم و از آنان که بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشستهاند، میخواهم تا دستی بر آرند بر دل بارانی ام. تا زمزمهای از جنس نور را بر دفتر قلبم بنگارم...
چهرهای مهربان و صمیمی، محاسنی بلند و مشکی داشت، اندامی لاغر و سخت متواضع...
از پشت نفربر تانک بیرون آمد، برای دورههای آموزش تخصصی زرهی تانک آمده بود.
موفقیتش در این دورهها گویای این بود:عزمی راسخ دارد به سوی هدف والایش...
بعد از عملیات طریق القدس، دومین بار بود که میرفت!
این بار در تیپ فاطمـﺔ الزهــرا (س)... باعنوان فرمانده گروهان...
رفت تا همره هم قسمان با فجــــــر، حماسه والفجــــــر1 را در "فکه" خلق کنند...
همان فکهای که در زمین، با شنهای روان ورملها و در آسمان با شهدای تفحص و سیدمرتضی آوینی میشناسند...
گویا همانجا بود که با مادرش حضرت زهرای بتول عهد بست...
تــــا از سـرزمین مـلائــــــک!...همانجایی که بوی چادر خاکی مادرش را می دهد...
آری شــــلمــــچـه!...
از خاک شلمچه! افـلاکــی شود و آن شراب طهور را که ساقیاش مولا حسین (ع) است بنوشد... چه زیبا گفتند: حسین از دست یار مینوشد و ما از دست حسین...
ضمن تحصیل در دانشگاه و فعالیت در گروه مقاومت مسجد ابوالفضل شیراز، کلاس درسهایی از قرآن را برپا کرده بود...
اما در دلش شور دیگری داشت... باید برای بار سوم میرفت، این بار در تیپ احمدبن موسی (ع)! بعنوان مسئول واحد دوشیکا در دهلران و جبهههای غرب!...
گفت بارها و بارها به دیار نور آمدم تا امتحان نهایی را پس دهم، اما انگار در این گزینش الهی مردود شدم...
رسید به نقطه رهایی...
گفت: سفری در پیش دارم! ان شاء الله این بار قبول خواهم شد...
بی آنکه نشانی از یٱس و ناامیدی در وجودش دیده شود، آرام و سبـکـبـال آماده رفتن شد...
برای آخرین بار؛ با دل کربلاییاش، درلشکر المهدی رفت!...
رفت تا با کربــلای 5، کربـــلایـی دیگر خلق کنند...
می گفتند: فرمانده، امام زمان (عج) است...
شمارش معکوس شتافتن به دیار یار شروع شد...
با حسین فاطمه نجوا می کرد...
آن شب، خاک تشنه شلمچه در زیر بارش اشــک غـسل طهارت کـرد...
رایحهی معطر آغازعملیـات، با رمــز نام مبارک یا زهرا سلام الله علیها، به مشام رسید...
شور و حال معنوی در وجودش احساس میشد...
مجنون وار، مجنون وجه الــلـه، کلمات ذکری از میان دو لبش خارج می شد...
خود را در بازاری میدید که قرار است خدا او را برگزیند...
ســــاعــت: 1:35 دقــیقه بـــامــداد...
یا زهــــــــرا.....یازهــــــــرا...... یازهـــــــــــــــــرا......................
در برابر کوه زرهی دشمن، خوب میدانست که باید عاشورایی جنگید...
شلمـچه شاهد بود و اشک میریخت...
شـاهد بـارش شــاد باش سرخ از آسمان...
شـاهد رقصـیدن پرسـتـوها و کبــوترهـای بــی ســــر!...
شـاهد گریههای امــام زمـان (عج) و پرپر شدن لالـههای پاک خمینـــی (ره)...
آری! او قــفـس تنــگ تنش را رها کرد و در معیت ملائـکه خدا، عرصه آسمان اول را که با نـور کهکشانها احاطـه شده بود، طـی کرد و به مـلاء اعـــلـی پیوســت...
بغض کالی راه گلویم را بسته، اشک در چشم ترم میشکند و میرقصد روی گونههایم.
به راستی چه زیبـا ! کربــــلایـی شده بود!...
با دل عـاشـــــوراییاش!...
در خاک شلمچه،...نه! بگذار شلمچه نگوییم...بگوییم کـربــــلا!...
آری! در کربلای شلمچه، عاشقانه لبیک گفت به ندای حسـیـن زمانش!
همانطور که فرموده بود؛ "حسین وار مقاومت کردند و جنگیدند...
حسین وار هم شهیـد شدند"...
مصمم بودی که، لباس شب عملیاتت، پیراهن سبز سپاه باشد...
تا نه فقط به دشمنان!
بلکه به همگان! نشان دهی شجاعت پاسدار واقعی اسلام را...
ایثار را.....فرهنگ عاشورایی را....
بـی شـک! دشمنان هم پی برده بودند به عشق حســینــی ات...
چرا که در مقابلت شمـــری شدند...
و اینگونــه روح عاشوراییات با ندبه شهادت زائر کربــلا گردید...
ای آنکه از قبیلهی اولیاء الله شدی!...
سالهاست که دیگر نیازی نیست برای بیدار شدن! هر شب بخوانی:" قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ
یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِكْ بِعِبادَةِ
رَبِّهِ أَحَداً " (كهف/110)
این بار بر ما باید خواند!!!...
برای بیدر باشی ما به خواب رفتگان!!... از بستــر غفلت!!!!...
طوبـا لـکم! ای که بــــی ســـر! به سوی مولایت شتافتی ....
میدانم این درس را از آموزگارت حسین (ع) آموختی !
تو اصغر بودی! اما حسین گونه سرت را از تنت جدا کردند....
آن هم در خاک کربـــلای شلـــمچـه!
و این سری است بین خدا و عشاق...
که همان بهای دیدار است......................
چشم به راهیم تا که نسیمی از دریای رحمت بوزد و بغض انتظار را به اشک حضور بغل کند... انتظاری که تمام دستها برای شمارشاش کم است....
ای الوتر الموتور...... ای منتقم خون شهدا...
گرتو بیایی غریبی آقایمان، علی زمانه هم به پایان خواهد رسید.
علی به علی (ع) اقتدا کرد و ما هم به علی لبیک خواهیم گفت،پس بـــــاز آ !...
خرسندم که با حضور ستاره ای چون حضرت آقا (ارواحنا فداه)،...
دلیلی برای گم شدن راه ندارم..
راه بصیرتی که همان راه شهداست...
یا فالق الصباح: ما را در راهی که اینچنین عاشقانه پیش گرفتهایم یاری فرما.../اختصاصی
.....................................................................................................
منبع: یک کهکشان کبوتر (یادواره شهدای دالکی و حومه)- آثار شهید آوینی و انتشارات بنیاد حفظ و نشر آثار دفاع مقدس
.
به قلم حمیده دمشناس
سردار بــــی سر
رفت تا با کربلای 5، کربـــــــلایی دیگر خلق کنند.
38 ستاره... ستارهای همچون سـردار بی ســـر... شهید اصغر عدالت!
گلزار شهدای شهر دالــکی استان بوشهر، را منور کرده است...
برایم سخت است از آنان که ندیدهام سخن بگویم... دلم را به آسمانها میسپارم و از آنان که بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشستهاند، میخواهم تا دستی بر آرند بر دل بارانی ام. تا زمزمهای از جنس نور را بر دفتر قلبم بنگارم...
چهرهای مهربان و صمیمی، محاسنی بلند و مشکی داشت، اندامی لاغر و سخت متواضع...
از پشت نفربر تانک بیرون آمد، برای دورههای آموزش تخصصی زرهی تانک آمده بود.
موفقیتش در این دورهها گویای این بود:عزمی راسخ دارد به سوی هدف والایش...
بعد از عملیات طریق القدس، دومین بار بود که میرفت!
این بار در تیپ فاطمـﺔ الزهــرا (س)... باعنوان فرمانده گروهان...
رفت تا همره هم قسمان با فجــــــر، حماسه والفجــــــر1 را در "فکه" خلق کنند...
همان فکهای که در زمین، با شنهای روان ورملها و در آسمان با شهدای تفحص و سیدمرتضی آوینی میشناسند...
گویا همانجا بود که با مادرش حضرت زهرای بتول عهد بست...
تــــا از سـرزمین مـلائــــــک!...همانجایی که بوی چادر خاکی مادرش را می دهد...
آری شــــلمــــچـه!...
از خاک شلمچه! افـلاکــی شود و آن شراب طهور را که ساقیاش مولا حسین (ع) است بنوشد... چه زیبا گفتند: حسین از دست یار مینوشد و ما از دست حسین...
ضمن تحصیل در دانشگاه و فعالیت در گروه مقاومت مسجد ابوالفضل شیراز، کلاس درسهایی از قرآن را برپا کرده بود...
اما در دلش شور دیگری داشت... باید برای بار سوم میرفت، این بار در تیپ احمدبن موسی (ع)! بعنوان مسئول واحد دوشیکا در دهلران و جبهههای غرب!...
گفت بارها و بارها به دیار نور آمدم تا امتحان نهایی را پس دهم، اما انگار در این گزینش الهی مردود شدم...
رسید به نقطه رهایی...
گفت: سفری در پیش دارم! ان شاء الله این بار قبول خواهم شد...
بی آنکه نشانی از یٱس و ناامیدی در وجودش دیده شود، آرام و سبـکـبـال آماده رفتن شد...
برای آخرین بار؛ با دل کربلاییاش، درلشکر المهدی رفت!...
رفت تا با کربــلای 5، کربـــلایـی دیگر خلق کنند...
می گفتند: فرمانده، امام زمان (عج) است...
شمارش معکوس شتافتن به دیار یار شروع شد...
با حسین فاطمه نجوا می کرد...
آن شب، خاک تشنه شلمچه در زیر بارش اشــک غـسل طهارت کـرد...
رایحهی معطر آغازعملیـات، با رمــز نام مبارک یا زهرا سلام الله علیها، به مشام رسید...
شور و حال معنوی در وجودش احساس میشد...
مجنون وار، مجنون وجه الــلـه، کلمات ذکری از میان دو لبش خارج می شد...
خود را در بازاری میدید که قرار است خدا او را برگزیند...
ســــاعــت: 1:35 دقــیقه بـــامــداد...
یا زهــــــــرا.....یازهــــــــرا...... یازهـــــــــــــــــرا......................
در برابر کوه زرهی دشمن، خوب میدانست که باید عاشورایی جنگید...
شلمـچه شاهد بود و اشک میریخت...
شـاهد بـارش شــاد باش سرخ از آسمان...
شـاهد رقصـیدن پرسـتـوها و کبــوترهـای بــی ســــر!...
شـاهد گریههای امــام زمـان (عج) و پرپر شدن لالـههای پاک خمینـــی (ره)...
آری! او قــفـس تنــگ تنش را رها کرد و در معیت ملائـکه خدا، عرصه آسمان اول را که با نـور کهکشانها احاطـه شده بود، طـی کرد و به مـلاء اعـــلـی پیوســت...
بغض کالی راه گلویم را بسته، اشک در چشم ترم میشکند و میرقصد روی گونههایم.
به راستی چه زیبـا ! کربــــلایـی شده بود!...
با دل عـاشـــــوراییاش!...
در خاک شلمچه،...نه! بگذار شلمچه نگوییم...بگوییم کـربــــلا!...
آری! در کربلای شلمچه، عاشقانه لبیک گفت به ندای حسـیـن زمانش!
همانطور که فرموده بود؛ "حسین وار مقاومت کردند و جنگیدند...
حسین وار هم شهیـد شدند"...
مصمم بودی که، لباس شب عملیاتت، پیراهن سبز سپاه باشد...
تا نه فقط به دشمنان!
بلکه به همگان! نشان دهی شجاعت پاسدار واقعی اسلام را...
ایثار را.....فرهنگ عاشورایی را....
بـی شـک! دشمنان هم پی برده بودند به عشق حســینــی ات...
چرا که در مقابلت شمـــری شدند...
و اینگونــه روح عاشوراییات با ندبه شهادت زائر کربــلا گردید...
ای آنکه از قبیلهی اولیاء الله شدی!...
سالهاست که دیگر نیازی نیست برای بیدار شدن! هر شب بخوانی:" قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ
یُوحى إِلَیَّ أَنَّما إلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِكْ بِعِبادَةِ
رَبِّهِ أَحَداً " (كهف/110)
این بار بر ما باید خواند!!!...
برای بیدر باشی ما به خواب رفتگان!!... از بستــر غفلت!!!!...
طوبـا لـکم! ای که بــــی ســـر! به سوی مولایت شتافتی ....
میدانم این درس را از آموزگارت حسین (ع) آموختی !
تو اصغر بودی! اما حسین گونه سرت را از تنت جدا کردند....
آن هم در خاک کربـــلای شلـــمچـه!
و این سری است بین خدا و عشاق...
که همان بهای دیدار است......................
چشم به راهیم تا که نسیمی از دریای رحمت بوزد و بغض انتظار را به اشک حضور بغل کند... انتظاری که تمام دستها برای شمارشاش کم است....
ای الوتر الموتور...... ای منتقم خون شهدا...
گرتو بیایی غریبی آقایمان، علی زمانه هم به پایان خواهد رسید.
علی به علی (ع) اقتدا کرد و ما هم به علی لبیک خواهیم گفت،پس بـــــاز آ !...
خرسندم که با حضور ستاره ای چون حضرت آقا (ارواحنا فداه)،...
دلیلی برای گم شدن راه ندارم..
راه بصیرتی که همان راه شهداست...
یا فالق الصباح: ما را در راهی که اینچنین عاشقانه پیش گرفتهایم یاری فرما.../اختصاصی
.....................................................................................................
منبع: یک کهکشان کبوتر (یادواره شهدای دالکی و حومه)- آثار شهید آوینی و انتشارات بنیاد حفظ و نشر آثار دفاع مقدس
.
به قلم حمیده دمشناس
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ ساعت 14:38 توسط خادم المــهـدی
|
تقدیم به ساحت مقدس امام زمــان (عج) و افلاکیان عرش نشین..