به قلم حمیده دم شناس عضو کانون بصیرت بسیج دانشجویی استان بوشهر  

 این چند روز هر بار که دیدم و شنیدم عزیزی راهی کربلای حسینی است،انگار تکه ای از دلم کنده

میشد...

دلم را به بهانه ی دلتنگی جاماندن از آن قافله عشق روانه کربلای ایران میکنم....

همان جایی که هیچ گاه فکر نمی کردم با باز شدن پایم به آنجا دلم را این طور اسیر خود کند..

خودم هم خوب می دانم که،یک بیابان و چند خاکریز و یک غــروب،نمی تواند چنین هستی ام را به بازی بگیرد...

که،بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب،کالایی که همه جا یافت می شود...

آری هیچگاه فکر نمی کردم که برایم کارت دعوتی فرستاده شود که بوی عطر بهشتی اش سرمستم

کند،و واژه واژه اش برایم آیه شوند...

همان جایی را می گویم که حسین به حسین(ع)اقتدا کرد و به جای سُُمّّ اسبان،شنی تانک های یزید صفتان را انتخاب کرد...

همان حسینی که می گفتند از زمان پیشی گرفته...

و با آیات از بَرش روحیه می داد به همه،در وقت ناامیدی! این را رهبرم می گفت...

آری همان هویزه ای که مدینه ی فاضله ی حسین بود..

کربــــلای هویزه را می گویم...

به راستی،اگرقطعه ای ازکربلا نیست پس چـرا عاشورا خواندن در آنجا،آدم را حســــیـــنــی می کند؟!

هویزه! خودت شهادت بده و بگو از نور آیات قرآنی که شه کربلا از روی نیزه ها تلاوت کرد و بر روی خاک های بهشتی ات،تابیده شد...

بگو از زنده به گور شدن دختران و زنان هویزه ای...که از زیر خاک برای حسین و اصحابش،خواهری کردند...

بگو از ضجه های پیرمردی که جلوی چشمانش،همسرش را ذره ذره سوزاندند...

بگو از رشادت ها و حماسه های راهیان دیار عشق..

که نگذاشتند ترس،دست و پایشان را ببندد و دلیرانه حق را فریاد زدند...

بگو که اگر در کربلای حسینی هم بودند،همچون عباس و علی اکبر،پا در رکاب اربابشان ابا عبدالله(ع) می ماندند...

آمدم دلم را از فرسنگ ها فاصله روانه ات کنم و آرام بگیرم..اما بی قرارتر شدم..

نمی دانم دوباره لیاقت حس کردن آن خاک های بهشتی ات را دارم یا نه؟

اما بلند می گویم به آن وارثان تاریکی!،که با خام خیالی هایشان برآنند تا بر ما نسل جوان امروزی،روح بی اعتقادی و دین زدگی جریان دهند..

بدانید!که حسینیان همه تاریخ،جهاد را دروازه بهشت و میدان مشق عشق را قطعه ای از آسمان میشمارند...

و این را ثابت کرده اند..

علم الهدی ها،احمدی روشن ها...

آری!

بدانید عاشورا تا ابد ادامه دارد...